محمد معصوم البكري ( نامى )
مقدمه 22
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
2 چون گريهء من ديد نهان كرد تبسّم * پيداست كه گريهء من بى اثرى نيست 3 در عشق نشهايست كه عشاق خسته را * ذوقيست در فراق كه اندر فراق نيست 4 داد پيغام بقاصد مه من خنده كنان * ظاهر است از سخن او اثر خنده هنوز و اين چند رباعى از نتائج فكر صافئ اوست : تنها با خود در انجمن بايد بود * با خويش هميشه در سخن بايد بود هم بلبل و هم گل چمن بايد بود * ديوانه كار خويشتن بايد بود گه نالم و گه ز ناله خاموش كنم * باشد كه ز جائى سخنت گوش كنم فارغ ز خيال تو نيم يك نفسى * ترسم كه دگر نفس فراموش كنم اى آنكه بر آن رخت نظر مىبايد * چشم تو وراى چشم سر مىبايد خواهى كه ز عشوهاش غافل نشوى * در چشم دلت چشم دگر مىبايد جوياى جمالش ار چه بسيار بود * هر ديده نه لائق رخ يار بود هر كفر نه اندر خور زنّار بود * هر سر نه سزاوار سر دار بود در مذهب ما بجمله يكسان مىباش * در دايرهء كفر بايمان مىباش اين است طريق عشق جانانه ما * زنّار به گردن و مسلمان مىباش تا كى دل ازين و آن پر از كينه كنى * تا چند بزر سينه چو گنجينه كنى كار اين نبود كه تيره سازى دل را * آن كار بود كه دل چو آئينه كنى ز آلايش روزگار اندر گلهء * عيب دگران مكن تو هم زان گلهء پرهيز ز آلودگى دامن خويش * نامى دو سه روزى كه درين مزبلهء فرياد رحيل از همه كس مىشنوى * آواز درا پيش و پس مىشنوى